چشم شور مردم

یادمه حدود ۴ الی ۵ سال پیش روز تولدم یه ساعت مارک سیتی زن هدیه گرفتم . چقدر زیبا و شیک بود . خیلی تو چشم بود هرکس می دیدش خوشش می اومد خیلی دوسش داشتم اما ۳ سال پیش تو مراسم فوت عموم گمش کردم هرچه گشتم پیداش نکردم . رفتم اون مغازه ای که خریداری شده  بود اما نداشت منم به جاش از همون مارک یه مدل دیگه خریدم . اینم خیلی زیباست نه اینکه خودم بگم همه میگن . مطمئنم چشم شور همکار قبلیم باعث گم شدن ساعتم شد نه چیز دیگه چون چشمش خیلی شور بود به النگومم که دست زد شکست جدی میگم امیدوارم هیچکس چیزی رو که دوست داره گم نکنه حالا هرچیزی که میخواد باشه با هر قیمتی . ممکنه پیش خودتون فکر کنید و بگید دختره خرافاتیه اما اگه با چشم خودم نمی دیدم باورش برام سخت بود و در پایان همیشه مواظب چشم شور آدمهای اطرافتون باشید .

گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت . او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت که تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند . وقتیکه خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد زیرا او می دانست که دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است . او این خبر را به دخترش داد . دخترش گفت که او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو بختی نداری نه ثروتی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم برای یکبار هم که شده او را از نزدیک ببینم . روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هریک از شما دانه ای می دهم کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود . آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد . دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و آنان راه گلکاری را به او آموختند . اما بی نتیجه بود و گلی نرویید . روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام با گل زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند . شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد که دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده گفت : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند زیرا چیزی که به شماها داده بودم دانه نبود بلکه سنگریزه بود .

آیا امکان دارد گلی از سنگریزه بروید ؟؟؟ !!!! با تشکر از جادوی مهتاب

 

شیری که عاشق آهو شد !

شیر نری دلباخته آهوی ماده شد . شیر نگران معشوق بود و می ترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود . از دور مواظبش بود ... پس چشم از آهو برنداشت تا یکبار که از دور او را می نگریست شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است چقدر زیبا بود ... گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت ! با خود گفت حتماْ گرسنه است همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد و هرگز ندید و نفهمید که آهو خورده شد .

نتیجه اخلاقی داستان : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید ! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید :

اولی : خوشگلی

دومی : معشوق

سومی : وقتی لازمه تو یاد کسی بمونید نه همیشه .؟

دروغ شاخدار

خسته ام پینوکیو اینجا آدمها دروغ های شاخدار می گویند و دماغ دراز خود را جراحی پلاستیک می کنند . برگرفته از وبلاگ دوست عزیز جادوی مهتاب .