خنده دار

به پسر خالم میگم: دعا کن برام، دعای بچه ها زود اجابت میشه . . .

میگه: اگه دعای بچه ها اثر داشت
وختی که من شیش سالم بود، و تو اون ماشین آبیمو شیکوندی، باید می‌مُردی!!!
 
کاربردهای مختلف " مُردن " در فرهنگ بیـانی مـا:
برو بمیر: برو گمشو!
بمیرم برات: خیلی دلم برایت می سوزد!

می میرم برات: عاشقتم!
میمردی؟: چرا کار را انجام ندادی؟

مردی؟: چرا جواب نمی دهی؟
نمردیم و ...: بالاخره اتفاق افتاد!

مردیم تا ...: صبرمان تمام شد!
مرده: بی حال!

مردنی: نحیف و لاغر !
مُردم: خسته شدم

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟


داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

حرف دل

زندگی زیباست ای زیبا پسند    زیبه اندیشان به زیبایی رسند  

نمایش احساسات با شکلک های بامزه

 

سخن روز

روزهای سخت همیشه دوستان واقعی را معلوم خواهد کرد .

 عکس   طنز؛مزیت های زن بودن

چند نکته در مورد خوش اقبالی ...

به غریزه باطنی خود گوش کنید چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد . با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید . هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید .

صد سال را با تندرستی عمر کنید

بیشتر ما بر این‌ باوریم‌ که‌ وقتی‌ پا به‌ سن‌ می گذاریم، انواع‌ بیماری‌ها به‌ سراغمان‌ می ‌آیند و دیگر به ‌تنهایی‌ قادر به‌ انجام‌ کارهایمان‌ نیستیم. اما تحقیقات‌ نشان‌ می ‌دهد که‌ ما می‌توانیم‌ حتی‌ با وجود افزایش‌ سن، هوشیاری‌ ذهنی‌ و سلامت‌ جسمی‌ خود را حفظ‌ کنیم. چنانچه‌ زنی‌ در کهنسالی‌ دچار فراموشی‌ یا پوکی‌ استخوان‌ شود، اینها علائم‌ بروز "بیماری" است، نه‌ نشانه‌ افزایش‌ سن.. مطالعات‌ دانشمندان‌ نشان‌ می ‌دهد که‌ حدود 70 درصد از عوارض‌ به‌ ظاهر مرتبط‌ با افزایش‌ سن، قابل‌ پیشگیری‌ هستند و ما توان‌ و اختیار کاهش‌ آنها را داریم اما توجه به هفت عامل راهرگزفراموش نکنید.

   1. ذهن‌ خود را فعال‌ نگاه‌ دارید                    2. کار را فراموش‌ نکنید.

3.منظبط باشید.

4. به‌ دیگران‌ کمک‌ کنید و از این‌ کار لذت‌ ببرید.

5. با شور و اشتیاق‌ انگیزه‌های‌ خود را تقویت‌ کنید.

6. با سختی‌ و شکست‌ کنار بیایید.

7. به‌ خدا توکل‌ کنید.



دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

((تخمین زده شده که ۹۳% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن ۷% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر ۷% ارسال کنید..
من جزء آن ۷% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم))


 

از بی‌خانمانی، تا هاروارد

لیز مورای، در برونکسِ نیویورک‌سیتی بزرگ شد. والدین او معتاد بودند و اغلب برای به دست آوردن پول، وسایل خانه را می‌فروختند. لیز در دوران بچّگی، از مدرسه متنفّر بود؛ زیرا زمانی که به مدرسه می‌رفت، مورد آزار و اذیت دیگران قرار می‌گرفت. کسی نبود از او مراقبت کند، او را حمام ببرد و صبح‌ها سر وقت بیدارش کند.

اندکی بعد، والدینش خانه را از دست دادند و پدرش راهی پناهگاه شد. لیز نیز برای مدّتی در یک خانه گروهی، زندگی کرد. مادرش که به بیماری ایدز مبتلا بود، به شدّت مریض شد و بستری گشت. لیز، تصمیم گرفت به جای این که خود را تسلیم بدی‌ها و ناراحتی‌ها کند و از این که در پرورشگاه بزرگ شده، ناراحت باشد، برای زندگی خود امرار معاش کند. لیز در ساعت‌های مختلفی از روز، به خانه دوستانش می‌رفت تا روی نیمکت یا کف اتاق آنها بخوابد و در محیط بیرون چادر می‌زد و یا این که برای خوابیدن، تمام شب را سوار مترو می‌شد.

وی که پس از مرگ مادرش، شانزده ساله شده بود، احساس می‌کرد که اتّفاقات، همچون سیلی بر صورت» اوست و همواره از خود می‌پرسید که سرانجامش چه می‌شود؟ لیز که تنها تا کلاس هشتم، درس خوانده بود، تصمیم گرفت به خود بگوید که زندگی به کسی که فعّالیت می‌کند، پاداش می‌دهد. من هم تصمیم دارم زندگی فعلی‌ام را کنار بگذارم و به جای این که ساکت بنشینم و حرکتی نکنم ـ‌کاری که مدّت‌هاست انجام می‌دهم‌ـ، هر روز خود را با فعّالیت پشت سر بگذارم.

پس از مدّتی، لیز در یک دبیرستان آزاد (بزرگ‌سالان) به نام آکادمی تدارکات بشریت (Humanities preparatory Academy )» پذیرفته شد. وی دو برابر حد معمول، واحد درسی برداشت و تنها در مدّت دو سال، توانست دوره دبیرستان را به پایان برساند. وی جزو ده شاگرد برتر مدرسه بود. به همین دلیل، از طرف مدرسه، به بوستون سفر کرد و در حالی که در حیاط هاروارد قدم می‌زد با خود گفت: به نظر نمی‌رسد که در مورد من، یک پدیده الهی رخ داده باشد. پیش‌تر، نسبت به این که این دانش‌آموزان، از امکانات و فرصت‌های زیادی برخوردارند، حسادت می‌کردم و احساس می‌کردم که من نسبت به آنها چیزهای کمی دارم. سپس بدین مسئله فکر کردم که بین من و دیگر افراد این جا، چه تفاوتی هست؟ و پس از آن، در تمام گفتگوها شرکت کردم».

نمرات لیز به اندازه‌ای خوب بود که توانست بورسیه کالج نیویورک تایمز» شود و برای هاروارد درخواست داد و قبول شد. وی پس از کسب آن همه موفّقیت، به جای نِشستن، تصمیم گرفت که ادامه دهد. لیز، به عنوان یکی از اعضای سخنران دفتر واشنگتن، دریافت که می‌تواند داستان و تجارب خود را به گوش مردم سراسر دنیا برساند. بر اساس داستان وی در سال 2003م، تلوزیون لایف تایم، فیلمی ساخت به نام بی‌خانمان به هاروارد می‌رود: داستان لیز موری». لیز آنچنان مشتاق نقل خاطراتش بود که در سال 2005م، کتاب وی تحت عنوان شکست شب» به چاپ رسید. سپس لیز به نیویورک‌سیتی بازگشت تا از پدر بیمارش مراقبت کند و در حال حاضر، دانشجوی رشته روان‌شناسی و جامعه‌شناسی در دانشگاه کلمبیاست.


داستانی از پائولو کوئیلو

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او باید به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد و هر کس به آنجا برسد، می تواند وارد شود. آن شخص وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت. پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است، پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد. در چشم هایشان نگاه می کند و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند. یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: (( با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند. ))

درسی از ادیسون

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط  براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...  پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!  پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!   من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!! چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟! 
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!  در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.


 

بخشیدن کسی که دوستش داریم

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

1x1.trans همیشه بوی خوش دهید



استفاده از نقطه ضعف به عنوان نقطه قوت

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد.

پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند !!!

   در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !

 بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.

استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

  سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.

  استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.

راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است ... 


سخن روز ...

آیینه زندگی چیست ؟

همه رویدادهای زندگیت آینه یی است که اندیشه هایت را باز می تاباند . اگر به پذیرش این توهم گسترده که عوامل بیرونی زندگیت را تعیین می کنند ادامه بدهی ، ذهنت نخواهد توانست این اصل را دریابد . زندگی همانگونه است که تصورش می کنی هر چیز که برایت پیش می آید محصول اندیشه توست . پس اگر می خواهی زندگیت راعوض کنی باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی .

ترس

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.>> مارک فیشر